خیلی دلم گرفته از خیلی ها!!!

تنهای بی سنگ صبور


من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

5 best2net.com  عکس های جدید و زیبای عاشقانه

تقدیم به تو که : یادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانیت در تمام وجودم است عزیزم محبت را در پاکی نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معنی کردم وبدان که زیباترین لحظه هایم در کنار تو بودن است

 عکس عاشقانه
تو بودی باور من-تو یار و یاور من- تو بودی عشق اول-رفیق آخر من- تو بودی شور هستی-رفیق خوب مستی-تو بودی کعبه ی عشق-مثل خدا پرستی

2 best2net.com  300x225 عکس های جدید و زیبای عاشقانه

+نوشته شده در ٢ بهمن ۱۳۸٩ساعت۱۱:۱٢ ‎ب.ظتوسط parsa | نظرات ()

http://best1.persiangig.com/4gspul0.jpg

     کسی آمد که حرف عشقو با ما زد !
     دل ترسوی ما هم دل به دریا زد !
     به یک دریای طوفانی دل ما رفته مهمانی ...
     چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست ...
     یه عمری راهه و در قدرت ما نیست ...
     باید پارو نزد وا داد ! باید دل رو به دریا داد !
     خودش می بردت هر جا دلش خواست ...
     به هر جا برد بدون ساحل همونجاست ...
     به امیدی که ساحل داره این دریا !
     به امیدی که آروم میشه تا فردا !
     به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره !
     به عشقی که نمی بینی شباشو بی ستاره !
     دل ما رفته مهمانی به یک دریای طوفانی ...
     باید پارو نزد وا داد ! باید دل رو به دریا داد ! 
     خودش می بردت هر جا دلش خواست ...
      به هر جا برد بدون ساحل همونجاست ...

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟

چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...

رها کنی، برود، از دلت جدا باشد

به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم که مباد

به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

http://negarfarhoodi.persiangig.com/image/ashegh.jpg

آن که می گوید دوستت می دارم

خنیاگر غمگینی است

که آوازش را ازدست داده است.

ای کاش عشق را زبان سخن بود.

 هزار کاکلی شاددر چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من.

ای کاش عشق را زبان سخن بود.

آن که می گوید دوستت می دارم

دل اندوهگین شبی است

که مهتابش را می جوید.

ای کاش عشق را زبان سخن بود

 هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره ی گریان

در تمنای من.

 عشق را...

ای کاش زبان سخن بود.

 

 

بغض نیمه‌کاره

تکرار دروغ‌هایت

گلویم را می‌فشارد

از ساده‌لوحی بی‌شرم خاطراتم بیزارم

آنگاه که از خودم می‌پرسم:

«هنوز دوستم دارد؟!...حتی به دروغ-»

همچون روز روشن بر من هویداست

که در مسیر زندگی ات روانه خواهی شد

و شاید هیچگاه من در خاطرت نمانم

و من بی شک هر جا باشم

نشانی از تو دارم

که با تو بودن را برایم زنده می کند

تو می روی و من با لبخند بدرقه ات می کنم

من می مانم و کوله باری از احساس تنهایی

می مانم

باز هم مثل همیشه

اما می دانم

در تنهایی هم

با من هستی

سخته عاشق باشی ولی هیشکی ندونه

اشکاتو زودی پاک کنی تا کسی ندونه

سخته دوسش داشته باشی ولی ندونه

سخته نگاهش بکنی اما نخونه

http://fc05.deviantart.com/fs8/i/2006/163/7/9/Black_blues_by_fb101.jpg

قشنگی عشق که میگن شاید همینجاست

سخته به قربون چشاش بری تو رویا

قدم قدم گریه کنی کنار دریا

سخته همش تو فکر باشی شاید نخوادت

خاطره هات ورق ورق بیاد به یادت

+نوشته شده در ۱٥ تیر ۱۳۸٩ساعت۱:۳٠ ‎ق.ظتوسط parsa | نظرات ()

 

تنها

با اینکه هر روز و شب جلوی چشامی و بهت خیره میشم و تو رویای با تو بودن محو میشم ولی دلم برات تنگ میشه!!!

دل تنگی

آفتاب هم نمی‏اید تا شاید دوری تو را مرهمی شود نازنین

هوا سرد است و من چشم به راه آمدنت دستانم را "رها" می کنم.

تازه دیشب رفتی! وای چگونه  تا جمعه تاب بیاورم گلکم!

دلم برای شنیدن صدایت تنگ شده دلم می خواهد دوباره کنارت بنشینم و با تو ساعت ها سخن بگویم

زودتر برگرد

دوستت دارم

 

امان از درد دوری

گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کان نغمه سر دهم که... من شیدای تو وعاشقانه دوستت دارم

 

 

کمی تا قسمتی ابریست چشمان توانگاری                سوارانی که در راهند میگویند میباری

 مبادا بعد از آن دیدارهای خیس رویایی                  مرا در حسرت چشمان ناز خویش بگذاری ؟

هوا سرد است و نعش صبح در این جاده میرقصد        عطش دارم بگو کی بر دلم یک ریز میباری

 دیگه حتی اسم من با لبات ناآشناست

+نوشته شده در ٢۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت۱۱:٥٧ ‎ب.ظتوسط parsa | نظرات ()

خوب است که خدا تو را آفریده...

خوب است که خدا تو را ،مهربان و عزیز آفریده...

و بهتر آن که خداوند تو را برای من آفریده و بس...

پس در انتظارت می مانم

   "می نویسم از تو، از تو ای پاک ترین ، تازه ترین نغمه ی عشق تو که سر سبز ترین منظره ای ، تو که سرشار ترین عاطفه را ، نزد تو پیدا کردم وتو که سنگ صبورم هستی ؛ در تمام لحظاتی که خدا شاهد اندوهم هست به تو می اندیشم و به تو می بالم و از تو می گیرم ، هر چه انگیزه درونم دارم روزها می گذرد ، عشق ما رو به خدایی شدن است رو به برتر شدن از هر حسی ، که در این عالم خاکی پیداستدوستت می دارم از همین نقطه ی خاکی تا عرش

 

دوستت می دارم از زمین تا به خدا"

 

همه زندگی انتظار است ٬ سخت ترین لحظه های زندگی را سپری می کنیم . یک عمر منتظریم . روزی که این قلب بایستد انتظار همه تمام می شود و آرام می گیریم . ما در زنجیره بخت هم سرشت شده ایم و آسوده نشسته ایم و زمان ها را به هم می بافیم . نمی دانم در خط سر نوشت که ما شرقی ها اسم آن را قسمت گذاشتیم ٬ کجای خط هستیم ..."

 "رویای با تو بودن...
بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.

باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم

و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تو میرساند.آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.

در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده
و چه زیباست رویای با توبودن......."

+نوشته شده در ٢٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت٩:۱۳ ‎ب.ظتوسط parsa | نظرات ()

فریاد دل نه شعر است نه نثر!!!
قاعده کنج ندارد ! که به دیوار بگوییم سلام...پاسخ از در شنویم !
ربط بی ربطی ها مطلب نا گفته است !

اگه جون میخواست میدادم
اگه میخواست میتونستم

اخه اونو مثه مریم مقدس میدونستم
اگه دستاشو تو دست غریبه نمی دیدم
اگه اون لحظه نبودم اگه زود نمی رسیدم
اگه زیر پاش تن تعهد و لگد نمیکرد
اگه میگفت نمی خوامت روز اول مثه یه مرد
کاش از اول نمی یومد
کاش اونو نم شناختم
کاشکی تو قمار عشقش
اینجوری دل نمی باختم

کاش از اول می دونستم هیچ عشقی موندی نیست
دل من خیلی چیزا رو هنوزم خوب نمیدونه
اینکه ذات ادم بد تا همیشه بد می مونه
اونکه رو قلبی از اهن روکش طلائی بسته
حالا با نقاب تازه اش با یکی دیگه نشسته

فریاد نزن ای عاشق ، من صدایت را درون قلب خود میشنوم ، درد را در چهره ی عاشق تو با ذهن خود مینگرم .
بی سبب نیست چنین فریادم ، بی گناه در دام عشق افتادم ،
چه درست و چه غلط زندگی هم خودم هم تو رو بر باد دادم بی گناه در دام عشق افتادم ،

اگه احساسمو میفهمیدی قلبتو دوباره میبخشیدی ، لحظه ی پایان این دیدار را روز آغازی دگر می دیدی
، اگه بیهوده نمی ترسیدم عشق و اونگونه که هست میدیدم شاید این لحظه ی غمگین وداع قلبمو وباره می بخشیدم ،
کاش ازاین عشق نمی ترسیدم .
ما سزاواریم اگر گریانیم این چنین خسته و سرگردانیم ، ما که دانسته به دام افتادیم ، چرا از عاشقی رو گردانیم ؟

وقتی پیمان دل و میبستیم گفته بودیم فقط عاشق هستیم ولی با عشق نگفتیم هرگز از دو دین نابرابر هستبم .
نه گناهکاریم نه بی تقصیر ، من و تو بازیچه ی تقدیریم

، هر دو در بی راهه ی بی رحم عشق با دل و احساس خود درگیریم ، بیشتر از همیشه دوستت دارم گرچه از عاشقی و عاشق شدن بیزارم ،
زیر آوار فروریخته ی عشق از دلم چیزی نمونده که به تو بسپارم .
تو که هم دردی مرا یاری بده ، به من عاشق امیدواری بده ، اگه عشق با ما سر یاری نداشت ، تو به من قول وفاداری بده ...



یه مترسک شکسته ٫عمری لباش و بسته
شده همدست کلاغها ٫شاهد غارت باغها

می بینه اما نمی خواد ٫کلاغها تنهاش بذارن
ببرن هر چی که می خوان ٫هر کی رو می خوان بیارن

اخه تو امید باغی ٫نه مترسک شکسته

آخ مگه ندیدی وحشت رو تن گلها نشسته
تو یه رخت باغبونی ٫تو چرا نامهربونی

واسه دلخوشی گلها تو از انتظار می خونی

انتظار و چشم به راهی عادت چشمای خسته

دلخوشی های خیالی بغض گلهای شکسته

      

مرا ببوس ، مرا ببوس

 برای آخرین بار

                    ترا خدا نگهدار

که میروم بسوی سرنوشت

بهار ما گذشته

                   گذشته ها گذشته

منم به جستجوی سرنوشت...

در میان کوهان آن پیمان با قایقرانها

گذشته از جان ، باید بگذشت از طوفان ها

به تیره شب ها دارم با یارم پیمان ها

که بر فروزم آتشها در کوهستانها 

 آه...

شب سیاه سفر کنم

ز تیره راه گذر کنم

                        دگر تو ای گل من

                      سرشک غم به دامن

                        برای من میفکن

مرا ببوس ، مرا ببوس

 برای آخرین بار

                    ترا خدا نگهدار

که میروم بسوی سرنوشت

بهار ما گذشته

                   گذشته ها گذشته

منم به جستجوی سرنوشت...

خدا حافظ عشق من, خدا حافظ...

Hosted by ImageHost.org


+نوشته شده در ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت۸:٤٩ ‎ب.ظتوسط parsa | نظرات ()

گفتگو با خدا

گفتگو با خدا

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

گفتم : اگر وقت داشته باشید .

خدا لبخند زد

وقت من ابدی است .

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

خدا پاسخ داد ...

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .

زمان حال فراموش شان می شود .

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

بعد پرسیدم ...

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .

اما می توان محبوب دیگران شد .

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .

یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .

و یاد بگیرن که من اینجا هستم .

همیشهلبخند

+نوشته شده در ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت۸:٥٥ ‎ب.ظتوسط parsa | نظرات ()

 

رنج تنهائى بهتر از گدائی محبت است



دیگه مجبور نیستی هرجا که میری از من اجازه ی رفتن بگیری

میشه با هرکی که میخوای بجوشی اصلا هرچی دلت میخواد بپوشی

میشه به هرکی میخوای دل ببندی یا با غریبه ها بگی بخندی

وقتی دیر میکنی یا میری جائی دیگه نیستم بهت بگم کجائی

نرو تنهام نذار با درد و غم ها اگرچه دلخوری از خیلی حرفام

به قرآنی که از سایش گذشتم به مرگ هر دوتامون خیلی تنهام

نگو میبینمت یه روز دیگه آخه احساس من اینو نمیگه

نمیتونم قبول کنم نباشم تر و خشکت کنه یه مرد دیگه

خداحافظ همیشه بهتر از من

همیشه یا که هرجا سرتر از من

توی چشمات بهترین بودم تو دنیا

نمیدیدی اگرچه کمترم من

خداحافظ که رفتم بی بهونه

از این دوستی دلم بدجوری خونه

اگه کوه طلا واست بیاره

اگه دنیا رو زیر پات بذاره

دست های خالیم خوب میدونن که هیچکی قدر من دوست نداره

قدیما یادمه میرفتی جائی یه خداحافظ میگفتی . . .!

قرار نیست من گوش باشم و تو زبان
قرار نیست من گل باشم تو باغبان
قرار نیست سرخی من از خاک باشد
رخم مدیون زمین پاک باشد
قرار نیست دریا بشکافم با نحافت قایق
جنگ سال بروم با لحظه و دقایق

قرار نیست شمع تو پروانه شوم
قرار نیست سنگ اسیاب تو باشم
قرار نیست تنهایی شود یارم
قرار نیست بی مهتاب باشد شبم
قرار نیست گریه باشم یا که خنده
قطره ای ز دریا شود مرا بسنده
قرار نیست شوکت عشق واژگون شود
این همه بیستون سرنگون شود
قرار نیست واژه بی معنای محض شود
هر میل سخیفی عشق فرض شود
قرار نیست هر که زیباست مهتاب شود
به دیدارش عالمی بی تاب شود
قرار نیست عالم بی من خراب شود
فریادم بی صدا زیر اب شود

قلب مرا میان غمت جا گذاشتی

تا در حریم غربت من پا گذاشتی

  رفتی و در سکوت تماشا نموده ام

  تنهایی ‌‌ِ مرا تو چه تنها گذاشتی

 

 رفتی و سهم عشق برای دل تو بود

 سهمی برای این دلم آیا گذاشتی ؟

 

  یک بغض کال، یک سبد از درد بی کسی

  سهم من غریب که اینجا گذاشتی

 

  گفتی بهار می رسد اما دروغ بود

  در قلب من غمی چو اهورا گذاشتی

 

 مجنون دیگری شدی و دشت پیش روت

   من را میان غصه چو لیلا گذاشتی

 

   گفتی که از بهشت نصیبی نبرده ای       

  آن را تمام گردن حوا گذاشتی

   یک قطره اشک سهم من از روزگار شد

   در لحظه ای که پای به دنیا گذاشتی

  

 

 

 

 

در خرابات دلم چیزی است مثل صدای نفسهای تو.چیزی شبیه گونه های خیست که از من پنهانشان می‌کنی.چیزی به زلالی عشقمان.در دلم اندوهی است به وسعت کویر بی انتها و چیزی باز شبیه تو،مثل تو، عین تو. موسیقی لحظه هایم به نت هایی نگاشته شده که کلید سل آن را تو نوشتی و سه تارم تو را می‌نوازند.

شبی غمگین شبی بارونی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

 تمام هستییم بود و ندونست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

 

 

+نوشته شده در ۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت٩:٠۱ ‎ب.ظتوسط parsa | نظرات ()

آره ، دلم برات تنگ شده
یه جورایی ، بد عادت شده
دنیا به این بزرگی،
به چشم من عزیز
م
یک قفس تنگ شده

نگو دیگه دلت با من نیست
حال و روزت مثل من نیست
هر دو مثل دوتا شمع
می سوزیم ، حالیمون نیست

چه روز گاری داشتیم
رازو نیاز ها داشتیم
شروع شد این همه عشق
خاطره های تلخ جا گذاشتی
م

حالا نشستیم کنج خونه
اشک می ریزیم، دونه دونه
خیال کردیم نمیشه
یه روز بشیم دیووونه

تا بود ، این بود همیشه
سنگ می زدیم به شیشه
دیدی که درست میشه
دلم برات تنگ میشه


      

دختر خوب قصه هام

بی تو خزونه قصه هام

بیا دوباره خط بکش

روی تمومه قصه هام

رنگی کن آسمونمو

خواب و خیال و روحمو

بیا  تو   قصه ی  خدا

نذار بشیم از هم جدا

بذار تو آسمونه تو

ستاره  تنها نباشه

قصه ی سرد رفتنم

توی کتابا نباشه

وقتی تو رو یادم میاد میمیرم و زنده می شم

 خوب می دونی که بعد تو عاشق هیچکس نمی شم
 
بعضی شبها یادم میاد یه روز بودی کنار من
 
 حالا تو رفتی و شکست این دل بی قرار من
 
حالا تو رفتی منم چشم انتظارت می مونم
 
تا عمر دارم برای تو شعرهای غمگین می خونم
 
بعضی شبها ستاره ها بهم می گن میاد یه روز
 
دل سیاه و بی کسم تا اون بیاد به پاش بسوز
 
بعضی روزا دلم می گه هنوز منو دوستم داری
 
چشمهای خیسم تا ابد باید از دوریش بباری

 

از راهی که رفتی برنگرد که دیگه دیره

آخه دلم یه جای دیگه گیر کرده اسیره

نیا پیشم ولم کن برو حوصلتوندارم

از ناز و ادات خسته شدم حالتو ندارم

یکی پیدا شده صد مرتبه از تو قشنگ تر

 یکی پیدا شده هزار دفعه از تو یکرنگ تر

یکی پیدا شده که قدر عشقمو می دونه

از توی چشمام حرف توی دلمو می خونه

مثل تو نیست که هر کاری کنم ایراد بگیره

هر چی بش بگم حالیش نشه هیچی نگیره

اگه یه لحظه پیشش نباشم دلش می گیره

منو دوسم داره،عاشقمه، واسم می میره

مثل تو نیست که از عاشق شدن هیچی ندونه

همه حرفای عاشقونه رو بازی بدونه

مثل تو نیست که راست و چپ بره بگیره بهونه

بهانه های جور واجور بگیره از زمونه

از راهی که رفتی برنگرد که دیگه دیره

 

+نوشته شده در ۱٥ دی ۱۳۸۸ساعت۱٠:۱٢ ‎ب.ظتوسط parsa | نظرات ()

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غزق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته


...گریه نمیکنم نه اینکه سنگم

...مرد برای هضم دلتنگیاش ، گریه نمیکنه قدم میزنه

 

شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد... باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا !!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از حال و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غزق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

http://www.pcnet.ir/images/qbmkz1oeo.jpg

نازنین سفر تنها سهم من از چشمان تو بود.دیشب فانوس زندگیم به امید روی تو روشنایی می بخشید و امشب بی تو در گذرگاه خفته است.اکنون زمان کوچ پرستو ها و نزدیک شدن غروب بر بام شهر است و من باز آخرین قطرات اشکم را روشنایی ستاره های  یادت میکنم و نهال عشق را در گلدان خالی زندگیم می کارم تا در نبود تو خزان و تنهایی او را از پای در نیاورد.چشم در چشم غروب با قلبی پر از درد و سینه ای مملو از تنهایی به یاد شبی من افتم که مرا با کوله باری از دلواپسی و دلتنگی تنها گذاشتی و آرام سفر کردی...خداحافظت

http://i39.tinypic.com/majslz.jpg

+نوشته شده در ٢٩ آذر ۱۳۸۸ساعت٧:۱۳ ‎ب.ظتوسط parsa | نظرات ()

به نام تو
فکر و ذکر هر عاشق محبت کردن به معشوق ست و همواره سعی دارد با قول و عمل موجبات شادی و خوشنودی او را فراهم کند.
عاشق درپی فرصتی ست تا با نثار بهترین هدیه عشقش را به محبوب نشان دهد؛ گلی خوشبو، جمله ای عاشقانه، هدیه ای زیبا و ... تقدیم هرکدام به معشوق نشانگر عشق، علاقه و محبت عاشق به معشوق ست.
اما ...
محبوبم!
مگر غیر ازین ست که تمام گلهای زیبای جهان، همه جملات ناب و زیبای عاشقانه، بهترین هدایا و ... همه از توست، پس من از خود چه دارم که تقدیمت کنم ؟
آه  عزیز !
در وادی عشق چه حرفی میتوانم برای گفتن داشته باشم؟ من هیچم، حتی عشق هم آفریده دستان هنرمند توست.
معشوقم! ای مهربانترین، مرا دریاب که
بی تو...

 

http://aminiasl.googlepages.com/Mano-Bebakhsh.jpg

 


یه دل دارم کارش شکستن شده     کاره دیگش تنها نشستن شده

 

 

در دلم ابر تو می بارد عشق

سینه ام داغ تو را دارد عشق

باورم نیست کسی زخم تو را

بر دل خون شده نگذارد عشق

باورم نیست کسی از غم تو

دل دیوانه نیازارد عشق

آن غریقم که نترسد از موج

تن به دریای تو بسپارد عشق

 

غم تنهایی

سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحرگاهه رفتن

سلام ای غم لحظه هایه جدایی

خداحافظ ای شعر شبهایه روشن

خداحافظ ای قصه عاشقانه

خداحافظ ای آبیه روشن عشق

خداحافظ ای عطر شبانه

خداخافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بردل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دلهایه خسته

تو را می سپارم به مینایه مهتاب

تورا می سپارم به دامانه دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویایه فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه وازه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگو باد دله من

خداحافظ ای سایه سارهمیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهاره همیشه...

  گله دارم از ابرها که نباریدند تا بلکه غم های ما را به طراوت خویش بشویند

گله دارم از ستاره ها که خاموش شدند و عقده هامان را به روشنی صبح سپردند

گله دارم از زمین که دهان باز نکرد تا ما را با همه غم ها و غصه ها فرو کشد تا دیگر کسی ما را اینگونه افسرده و غمگین نبیند

و گله دارم گله دارم  از فلک که حتی لحظه ای بر وفق مراد ما نچرخید تا ما نیز طعم خوشی را آنگونه که هست بچشیم.

من از دست خدا هم گله دارم گله  ولی از تو ؛از تو که چند سال نفسم بودی گله ای ندارم!!!!!

 

http://aliznia.persiangig.com/image/cry.jpg

کاش دلیل این همه سکوت را می دانستم
 من غرق در سکوتی سردم و تو در خنده های گرم چنان مستانه به سر می بری که دگر هیچ یادی از کسی که سالیان سال تو را عاشقانه می نگریست و صادقانه دوست داشت نمی کنی
 آری...
 من دگر برای تو تمام شده ام و با رفتنت مرا از پیش تنهاتر کردی شاید تو اکنون خوشبخت باشی کاش می دانستی که من آرزویی جز شاد بودنت ندارم
 کاش...
 اما تو رفتی و حتی برای احترام به تمامی روزهایی که در کنارم بودی نگاهی به نشانه عشق نکردی و من دوباره شکستم و این بار آنقدر خرد شدم که ساده می گویم

 

 

+نوشته شده در ٢٠ آبان ۱۳۸۸ساعت٧:٤٠ ‎ب.ظتوسط parsa | نظرات ()

 

دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کار دلتنگی
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گرفت آیینه ام را غبار دلتنگی
شکست پشت من از داغ بی تو بودن ها
به روی شانه دل ماند بار دلتنگی
درون هاله ای از اشک مانده سر گردان
نگاه خسته من در مدار دلتنگی
از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کنار دلتنگی
دگر پرنده احساس من نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی

باز هم دلتنگی ...
باز هم زمزمه هایی از جنس بغض و تنهایی...
باز هم پنجره باز و انتظار و نیامدنت....!
اگر بدانم که می آیی تمام بغض های کهنه را فروکش می کنم...
اگر بدانم که می آیی تمام پنجره های عالم را به انتظار می نشینم...
اگر بدانم که می آیی دیگر تنهاییم را با عروسک هایم پر نمی کنم....
تمام عروسک هایم را در صندوقچه قدیمی می گذارم
تا بهانه ای برای نیامدنت نباشد!!!
تو فقط بیا....
بگو که می آیی ...
سالهاست گوشهایم در انتظار شنیدن نجوایی آشناست!!!
بگو که می آیی

 

 من ز بخت سیاهم اشکی چکیده به راهم
سوزم از آتش آهم نفرین بر این زندگی
در کویر حیاتم با بار سنگین این غم
آواره ای بی پناهم نفرین بر این زندگی
زندگی، ای زندگی ، ای همه افسردگی
تو این کابوس غم آمده به خوابم
زندگی ، ای زندگی ، ای همه افسردگی
تو این کابوس غم آمده به خوابم
من ز بخت سیاهم اشکی چکیده به راهم
سوزم از آتش

وقتی میخوای کسی رو که عاشقشی فراموش کنی ٬ چشمات رو میبندی ولی عشق به صورت قطره ای اشک از چشمات میاد پایین و می ریزه روی قلبت و اون جا میمونه !

 

+نوشته شده در ۱٩ آبان ۱۳۸۸ساعت۸:٤٤ ‎ب.ظتوسط parsa | نظرات ()

اگه یه روز تو بری سفر

اگه بری ز پیشم بی خبر

من

اسیر رویاهام میشم

دوباره باز تنها میشم

اگه یه روزی اسم تو، تو گوش من صدا کنه

دوباره باز غمت بیاد، که منو مبتلا کنه

به دلم میگم

کاریش نباشه، بذاره درد تو دواشه

بره توی تموم جونم، که باز برات آواز بخونم

که باز برات آواز بخونم

تورو با  غریبه میبینم        صدام در نمیاد

دلم اتیش میگیره           کاری ازم بر نمیاد

گفتم که رفتنت یه روز قاب دلم رو میشکنه
گفتی که این بخت تو بود تقدیر تو شکستنه
هر وقت که بارون میزنه تورو کنارم میبینم
حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم
گفتم بمون اون روز میاد غصه هامون تموم میشه
گفتی اگه باهام باشی لحظه هامون حروم میشه

وقتی رفتی همه دنیا رو سرم
انگاری خراب شد و دلم شکست
ساز من زانوی غم بغل گرفت
رفت و کز کرد گوشه ی اتاق نشست

از وقتی رفتی هیچ کسی هم درد و هم رازم نشد
هیچ کسی حتی یه دفعه هم غصه ی سازم نشد
رفتی ولی بدون هنوز عاشقتم تا پای جون
دل بهاریم عاشقه چه تو بهار چه تو خزون

+نوشته شده در ۱٥ آبان ۱۳۸۸ساعت۱٢:٥٠ ‎ب.ظتوسط parsa | نظرات ()

حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه !هر روز کم کم می خوریم
آب می خواهم,سرابم می دهند
عشق می ورزم,عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟؟
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر این است مرتد می شوم
خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو می کنم
هرچه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم, بت پرستم ,بت پرست
بت پرستم,بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم,دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین!شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه!در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود
وای!رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دور وپایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
چند روزی هست حالم دید نیست
حال من از این و آن پرسید نیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفا ئل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم!!!

+نوشته شده در ۱٥ آبان ۱۳۸۸ساعت۱٢:٤۸ ‎ب.ظتوسط parsa | نظرات ()

به چشای تو سوگند که عشقت واسه من جنونه
که عشقت مثل آتیشه تو قلبم مثل خونه
اگه یار تو باشم
با این دستای خستم
واسه تو لونه می سازم
تو همین قلب شکسته ام
به چشای تو سوگند
من اون قد پر عشقم
من اون قد پردردم
که عاشقای دنیا
نمی رسن به گردم
دیگه خواب تو چشمام نیست
امیدی تو نگام نیست
پُر از دردم یه درمون سر رام نیست
من از غم می نویسم که بخونی
من از درد می نویسم که غم عشق رو بدونی
تو از ناله عشق آخه هیچی نمی دونی
به چشای تو سوگند که تا آخر دنیا عاشقت می مونم
فقط از تو می خونم تا اون روز که بتونم
از خدا می خوام بعده مرگمم بتونم
از تو من بخونم
تا که اونجام بی تو من هرگز نمونمنم
چون که بی تو هرگز نمی تونم
تو نزار تنها بمونم

آغــوش تو به غیره من بـه روی هیچکی وا نــــکـــن

منــو از ایـن دلخوشی و آرامــــشــم  جـدا نـکــــــــن

مــن بــرای بـا تو بودن پـره عشق و خواهـــــشـــم

واســـه بودن کــنــارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

مــنو تــو آغوشت بگیر آغــــــوش تـــــو مــــقـدسـه

بـوســیدنــت برای من تـــــولـــــــد یـــــک نــفـسـه

چـشمای مــهربونه تو مـــــنــو بــــه آتـیش میکشه

نــوازش دســـتــای تو عــــــادت تــــــرکـــم نمیشه

چـشمای مــهربونه تو مـــــنــو بــــه آتـیش میکشه

نــوازش دســـتــای تو عــــــادت تــــــرکـــم نمیشه

فــقط تـو آغوش خودم دغـــــدغـــــه هــــاتو جا بذار

به پای عشق من بمون هــیچکس رو جای مــن نیار

مـــهـــر لـباتو رو تن و روی لــــب کــــسی نــــــزن

فـقط به من بوسه بزن بـــه روح و جسم و تــنه من

 ای پاکترین حس خدا:خسته و غریبیم،درکوچه های بیکسی وسرگردانیم در واپسی ها، نیازمان تویی و بس.دیرگاهیست که درسپیــده دم پاییــزی،درجــاده هــای مه گرفتــه، برفراز کوهی ازعشق،ازغم فراق تـو نــاله ها سرداده و از دوریت چــون ابــربهــاری گریسته ایم

باز باران ، بی طراوت ، کو ترانه؟! سوگواری ست ،رنگ غصه ، خیسی غم ،

می خورد بر بام خانه ، طعم ماتم . یاد می آرم که غصه ، قصه را می کرد کابوس ، بوسه

می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش.

می دویدم، می دویدم ، توی جنگل های پوچی ، زیر باران مدیحه ، رو به خورشید ترانه ،

رو به سوی شادکامی .

می دویدم ، می دویدم ، هر چه دیدم غم فزا بود ، غصه ها و گریه ها بود ،

بانگ شادی پس کجا بود؟

این که می بارد به دنیا ، نیست باران ، نیست باران ، گریه ی پروردگار است،

اشک می ریزد برایم.

می پریدم از سر غم ، می دویدم مثل مجنون ، با دو پایی مانده بر ره

از کنار برکه ی خون.

باز باران ، بی کبوتر ، بوف شومی سایه گستر ، باز جادو ، باز وحشت ،

بی ترانه ، بی حقیقت ، کو ترانه؟! کو حقیقت؟!

هر چه دیدم زیر باران ، از عبث پر بود و از غم ، لیک فهمیدم که شادی

مرده او دیگر به دلها ، مرده در این سوگواری...


+نوشته شده در ٢٦ مهر ۱۳۸۸ساعت۸:٢۱ ‎ب.ظتوسط parsa | نظرات ()